۱-) دو متفکر، دو بحران: نظریه از دل چه شرایطی بیرون آمد؟ 

توماس هابز (1588–1679): "اول امنیت، بعد آزادی" 

هابز در انگلستانی نوشت که در آن جنگ داخلی (1642–1651) عملاً نظم سیاسی را از هم پاشیده بود. لویاتان در 1651 منتشر شد و خودِ متن آشکارا با تجربه‌ی خشونت داخلی و فروپاشی اقتدار سیاسی گره خورده است: اگر هیچ قدرت برتری نباشد که همه از آن حساب ببرند، جامعه به سمت ناامنی مزمن می‌لغزد و زندگی «سخت و کوتاه» می‌شود. 

شرایط سیاسی زمانه: بحران مشروعیت، نزاع دولت–پارلمان، جنگ و بی‌اعتمادی عمومی. 

شرایط اجتماعی: قطبی‌سازی و خشونت سیاسی؛ «اعتماد» کالایی کمیاب. 

منطق اقتصادی ضمنی: امنیتِ جان و مال و قرارداد شرط لازمِ هر رونق اقتصادی است. بنابراین دولت باید آن‌قدر قوی باشد که خشونت را مهار کند. 

هابز حتی از نظر زیست‌جهان هم با این بحران در تماس بود: در سال‌های جنگ داخلی به پاریس رفت و در همان فضای تبعیدی–بحرانی، نظریه‌ی دولت مقتدر را صورت‌بندی کرد. 

 

ژان‌ژاک روسو (1712–1778): "مشروعیت و آزادی، بدون فروپاشی جامعه" 

روسو «جنگ داخلیِ بالفعل» را مثل هابز به چشم ندید، اما با بحران دیگری درگیر بود: بحران مشروعیت و نابرابری در اروپای پیش از انقلاب. قرارداد اجتماعی در 1762 منتشر شد و مسئله‌ی مرکزی‌اش این است: چگونه می‌توان حکومتی داشت که هم اقتدارش مشروع باشد، هم آزادی انسان را حفظ کند؟ 

روسو در متن روشنگری و نقد جامعه‌ی اشرافی/نمایندگی‌های فاسد می‌نویسد. او معتقد است مشکل اصلی صرفاً نبودِ امنیت نیست؛ مسئله این است که در «جامعه‌ی ناعادلانه»، انسان‌ها از طریق وابستگی و نابرابری، آزادی واقعی‌شان را از دست می‌دهند. پس باید نظمی ساخت که قانونش «عمومی» باشد و از اراده‌ی جمعی برای خیر عمومی ناشی شود (اراده‌ی عمومی). 

این نظریه هم از دل تنش سیاسی بیرون آمد: انتشار قرارداد اجتماعی و هم‌زمان امیل واکنش شدید برانگیخت و روسو ناچار به ترک/فرار شد. 

 

۲-) مقایسه‌ی هسته‌ای: ارزش‌ها و طراحی حکومت در دو نظریه 

نقطه‌ی شروع: انسان و "خطرِ اصلی" 

هابز: خطر اصلی «ناامنی و جنگ داخلی» است؛ انسان‌ها اگر مهار نشوند به رقابت و بی‌اعتمادی و خشونت می‌لغزند. نتیجه: باید یک اقتدار مرکزیِ قاطع باشد تا بازدارندگی واقعی ایجاد کند. 

روسو: خطر اصلی «بی‌عدالتی، نابرابری و مصادره‌ی امر عمومی توسط منافع خصوصی» است. نتیجه: باید حاکمیت مردم و قانون عمومی طوری طراحی شود که فرد با اطاعت از قانون، در واقع از اراده‌ی عمومیِ خودش اطاعت کند. 

هابز: مشروعیت از «واگذاری اختیار» برای تأمین امنیت می‌آید؛ مردم بخشی از آزادی را می‌دهند تا دولت امنیت بدهد. 

روسو: مشروعیت از «حاکمیت مردم» می‌آید؛ قانون باید بیان اراده‌ی عمومی باشد، نه ابزار یک طبقه/گروه. 

پیامد نهادی (اگر بخواهیم به زبان امروز ترجمه کنیم) 

هابز → دولتِ ظرفیت‌محور/امنیت‌محور: تمرکز قدرت، اولویت نظم، حساسیت کمتر به پلورالیسم سیاسی وقتی تهدید بالاست. 

روسو → جمهوری‌خواهی/مشارکت‌محور: تأکید بر قانون‌گذاری عمومی، مشارکت شهروندی، و محدودسازی قدرت در برابر "منفعت خصوصی" 

نقطه‌ضعف‌های ساختاری 

خطر هابزی: اگر «امنیت» معیار یگانه شود، دولت می‌تواند به سمت اقتدارگرایی پایدار و کاهش پاسخگویی بلغزد. 

خطر روسویی: اگر «اراده عمومی» با «اراده‌ی اکثریت لحظه‌ای» یا «اراده‌ی یک حزب/رهبر» اشتباه شود، امکان دارد به تمامیت‌خواهی به نام مردم ختم شود (این همان لغزش کلاسیکِ «اراده عمومی» در سیاست واقعی است). 

 

 

 

۳- کدام کشورها/جریان‌ها سرمشق گرفتند؟ و نتیجه چه شد؟ 

یک نکته‌ی دقیق: دولت‌ها معمولاً «هابز» یا «روسو» را اجرا نمی‌کنند؛ آن‌ها از یک منطق نهادی نزدیک به این دو الهام می‌گیرند. پس من هم با همین دقت حرف می‌زنم. 

(الف) مسیر هابزی: «ثبات/امنیت» به‌عنوان ستون مشروعیت و توسعه 

چه کسانی نزدیک به این مسیرند؟ 

بسیاری از دولت‌های مدرن در دوره‌های بحران (جنگ داخلی، تهدید امنیتی، فروپاشی نهادی) به سمت تقویت قوه مجریه/امنیت رفته‌اند؛ این منطق، هابزی است: اول یکپارچگی اقتدار، بعد نظم. (هابز صریحاً از «حاکمِ مقتدر» برای جلوگیری از جنگ داخلی دفاع می‌کند.) 

قوت‌ها (سیاسی–اجتماعی–اقتصادی): 

سیاسی: تصمیم‌گیری سریع‌تر، بازدارندگی در برابر خشونت، کاهش ریسک تجزیه/هرج‌ومرج. 

اجتماعی: کاهش نااطمینانی روزمره اگر واقعاً امنیت برقرار شود. 

اقتصادی: وقتی امنیت و اجرای قراردادها بهتر شود، سرمایه‌گذاری و تولید ممکن‌تر می‌شود. 

ضعف‌ها و شکست‌های رایج: 

اگر پاسخگویی و حاکمیت قانون ضعیف باشد، فساد، رانت، و کیفیت پایین حکمرانی می‌تواند توسعه را «ناپایدار» کند. تجربه‌ی توسعه نشان می‌دهد کیفیت حکمرانی (کنترل فساد، حاکمیت قانون، اثربخشی دولت…) برای پایداری حیاتی است و بانک جهانی این ابعاد را به‌صورت شاخص‌های حکمرانی اندازه‌گیری می‌کند. 

جامعه‌ای که فقط با «ترس/امنیت» اداره شود، در بلندمدت با فرسایش اعتماد اجتماعی و کاهش نوآوری مواجه می‌شود (حتی اگر کوتاه‌مدت ثبات داشته باشد). 

کدام کشورها «موفق‌تر» بوده‌اند؟ 

موفقیت پایدار معمولاً جایی رخ می‌دهد که دولتِ ظرفیت‌محور همزمان قواعد حقوقی و کنترل فساد و کیفیت سیاست‌گذاری را تقویت کند (ترکیب ظرفیت + قانون + پاسخگویی). این دقیقاً همان جایی است که «هابزِ تنها» کافی نیست و باید با عناصر روسویی/لیبرالی تکمیل شود. )برای چارچوب سنجش، WGI یکی از معیارهای رایج است.( 

 

(ب) مسیر روسویی: «حاکمیت مردم» و قانون عمومی 

چه کسانی نزدیک به این مسیرند؟ 

سنت‌های جمهوری‌خواه و دموکراتیک که مشروعیت را از مشارکت شهروندان و قانون‌گذاری عمومی می‌گیرند. 

از نظر اثرگذاری تاریخی، خودِ قرارداد اجتماعی در الهام‌بخشی به اصلاحات و انقلاب‌ها—به‌ویژه در فرانسه—ذکر می‌شود. 

قوت‌ها (سیاسی–اجتماعی–اقتصادی): 

سیاسی: افزایش مشروعیت از مسیر مشارکت، امکان اصلاحات بدون فروپاشی، چرخش قدرت. 

اجتماعی: تقویت سرمایه اجتماعی و «احساس مالکیت» نسبت به قانون. 

اقتصادی: محیط بهتر برای نوآوری و رقابت اگر حقوق و قواعد عمومی و بی‌طرفانه باشد. 

ضعف‌ها و شکست‌های رایج: 

اگر نهادهای میانجی (حزب، رسانه، دادگستری مستقل، قواعد انتخابات) ضعیف شوند، «اراده عمومی» می‌تواند به شعار تبدیل شود و توسط اقلیتِ سازمان‌یافته یا اکثریت هیجانی مصادره شود. 

در جامعه‌ی شدیداً قطبی، سیاست روسویی ممکن است به دوگانه‌ی دوست/دشمن و رادیکالیزه شدن بیانجامد (این همان ریسک «تک‌صدایی به نام مردم» است). 

کدام کشورها «پایدارتر» جلو رفتند؟ 

کشورهایی که مشارکت و حاکمیت قانون را توأمان ساخته‌اند، معمولاً در معیارهای توسعه انسانی و اهداف توسعه پایدار خروجی‌های بهتری دارند. برای اینکه این را از حالت کلی‌گویی خارج کنیم، دو نشانگر معتبر را ببین: 

HDI (UNDP): شاخص توسعه انسانی 

SDG Index (SDSN): پیشرفت اهداف توسعه پایدار 

نکته‌ی محوری: مسیر روسویی وقتی پایدار می‌شود که «حاکمیت مردم» فقط انتخابات نباشد؛ بلکه قانون عمومی، حقوق، و نهادهای مهار قدرت هم در عمل کار کنند—وگرنه روسو هم می‌تواند به ضد خودش تبدیل شود. 

۴) ایران در چارچوب هابز و روسو: صورت‌بندی دقیق‌تر 

جمهوری اسلامی از نظر معماری قدرت، یک نظام «ترکیبی» است: انتخابات دارد، اما هم‌زمان نهادهای غیرانتخابی و نظارتیِ قدرتمند نیز در تصمیم‌سازی و رقابت سیاسی نقش دارند (و همین، تحلیل روسویی/هابزی را معنی‌دار می‌کند). در گزارش‌های تحلیلی رایج درباره سازوکار قدرت در ایران، به این ساختار دوگانه و نقش نهادهای کلیدی اشاره می‌شود. 

خوانش هابزی از ایران: دولتِ بقا/امنیت و منطق تمرکز 

اگر با عینک هابز نگاه کنیم، «امنیت» و «حفظ نظم» می‌تواند ستون توجیه قدرت باشد: وقتی نظام سیاسی خود را در معرض تهدیدهای داخلی/خارجی ببیند، طبیعی است به سمت تمرکز اقتدار و محدودسازی تعارض سیاسی حرکت کند تا بازدارندگی و کنترل را حفظ کند. این بخش از منطق، هابزی است: امنیت به‌عنوان پیش‌نیازِ هر چیز. 

اما سؤال هابزیِ مهم‌تر اینجاست: آیا تمرکز اقتدار واقعاً به «امنیت پایدار» و کاهش هزینه‌های نااطمینانی می‌انجامد، یا خودش تولیدکننده‌ی چرخه‌های بی‌اعتمادی و تنش می‌شود؟ هابز امنیت را برای خروج از جنگ داخلی می‌خواهد؛ اگر سیاست‌ها در بلندمدت اعتماد را بسوزاند، از هدف هابزی هم دور می‌شود. 

خوانش روسویی از ایران: مسئله‌ی «اراده عمومی» و عمومیت قانون 

روسو یک تست ساده دارد: 

آیا قانون «عمومی و بی‌طرفانه» است (از همه، برای همه)؟ 

آیا اراده عمومی واقعاً از مسیر مشارکت و رقابت واقعی و قابل‌اصلاح شکل می‌گیرد؟ 

هر جا رقابت سیاسی محدودتر شود و نهادهای غیرانتخابی دست بالاتر داشته باشند، «کانال اراده عمومی» تنگ می‌شود و خطرِ روسویی رخ می‌دهد: به نام خیر عمومی تصمیم گرفته می‌شود، اما سازوکار سنجش و اصلاحِ آن خیر عمومی ضعیف است. (این دقیقاً همان لغزش نظری در مفهوم اراده عمومی است.) 

برای یک نماگر بیرونی از وضعیت حقوق سیاسی/مدنی، گزارش Freedom House ایران را در 2025 «Not Free» با امتیاز 11 از 100 گزارش می‌کند. این شاخص کامل نیست، اما به عنوان یک سیگنال بین‌المللی درباره محدودیت‌های سیاسی/مدنی استفاده می‌شود. 

خروجی توسعه‌ای ایران: ظرفیت انسانی هست، پایداری چالش دارد 

اگر از بحث فلسفی به خروجی‌های قابل اندازه‌گیری برویم: 

در HDI، ایران در طبقه «توسعه انسانی بالا» و با رتبه 75 از 193 و مقدار HDI حدود 0.799 گزارش شده است. 

در SDG Index 2025، ایران رتبه 83 از 167 و امتیاز 69.56 دارد. 

این یعنی: «ظرفیت‌های انسانی و زیربنایی» واقعی وجود دارد، اما مسیر «توسعه پایدار» نیازمند کیفیت حکمرانی و ثبات نهادی است—جایی که شاخص‌های حکمرانی مثل WGI دقیقاً روی همان ابعاد دست می‌گذارند: حاکمیت قانون، کنترل فساد، اثربخشی دولت، و… 

جمع‌بندی نهایی: ایران به کدام نزدیک‌تر است و چه چیزی کم دارد؟ 

اگر بخواهم با زبان روشن و منصفانه جمع‌بندی کنم: 

ایران در منطق «توجیه قدرت» و اولویت‌گذاری، در بسیاری از بزنگاه‌ها به هابز نزدیک‌تر است: امنیت/بقا/یکپارچگی نظم، ارزش محوری. این می‌تواند در کوتاه‌مدت انسجام تصمیم‌گیری بسازد، اما اگر پاسخگویی و عمومیت قانون و مهار قدرت ضعیف بماند، توسعه را ناپایدار می‌کند (چرخه رانت–فساد–بی‌اعتمادی). 

در منطق روسویی، چالش اصلی «پهنای کانال اراده عمومی» و سازوکار اصلاح‌پذیری است: هر چه رقابت و مشارکت واقعی محدودتر باشد، ادعای «نمایندگی خیر عمومی» سخت‌تر قابل راستی‌آزمایی می‌شود—و همین، شکاف مشروعیت و کارآمدی را می‌تواند عمیق کند. 

نسخه‌ی یک‌جمله‌ای 

برای «توسعه پایدار»، هابز می‌گوید بدون امنیت هیچ چیز؛ روسو می‌گوید بدون مشروعیت و قانون عمومی هم هیچ چیز. تجربه‌ی موفق کشورها معمولاً ترکیب این دو است: 
ظرفیت دولت + پاسخگویی و حاکمیت قانون